تبلیغات
همه چیز از همه جا| دانلود کتاب،تاریخ،ترول و کلی چیزای دیگه - مطالب تاریخچه

آمار

آمار مطالب
مطالب :

آمار بازدید
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید کل :
آخرین بروز رسانی :

تبلیغات

بک لینک

به نوشته «میرزا مهدی» منشی و وقایع نگار نادرشاه که «لکهارت» مولف تاریخ این شاه ایرانزمین و مرد نیرومند شرق مطالب او را هم سند تالیف خود قرارداده است نبرد کرنال Karnal میان ارتش های دو امپراتوری ایران و هندوستان از پانزدهم ذیحجه (مصادف با 24 فوریه 1739) آغاز شده بود. محل صف آرایی دو ارتش، دشت مجاور شهر کرنال (امروزه شهری 220 هزار نفری) واقع در ایالت هاریانا و 20 فرسنگی (120 کیلومتری) شمال دهلی بود. محمدشاه امپراتور گورکانی (تیموری ـ مغول تبار) هندوستان شخصا در صحنه نبرد حضور داشت. خان دوران، سعادت خان و نظام الملک از فرماندهان نیروهای نظامی او و علیخان کیانی و احمدخان درّانی دو تن از ژنرالهای نادرشاه در نبرد کرنال بودند. به نظر مورخان نظامی معاصر، این نبرد را که بیش از یک روز و چند ساعت طول نکشید نبوغ نظامی نادر برنده شد و تاکیک های او و ازجمله دوانیدن شترهای حامل تنورهای سفری شعله ور به سوی ستون های هندی فیل جنگی. به علاوه، نادر در این نبرد از توپهای سبک قابل حمل بر پشت شتر معروف به "زنبورک" استفاده کرد که جا به جایی آنها سریع و آسان بود. شمار تلفات هندیان را در این جنگ؛ ده تا سی هزار تن نوشته اند. تلفات ارتش ایران به دو هزار نفر هم نرسید. بامداد هفدهم ذیحجه (26 فوریه) محمدشاه به دیدار نادر شتافت و تاج سلطنت هند را به او تقدیم کرد و کناره گیری و تسلیم شدن خودرا اعلام داشت. با اینکه به نوروز ایرانیان 24 روز مانده بود، نادرشاه تصمیم گرفت که در این روز ملی و سعد وارد دهلی شود و تا آن روز در اردوگاهش، خارج از شهر دهلی بسر برد.
    علت لشکرکشی نادر به هندوستان، با اینکه قبلا ایالات غربی از جمله پنجاب داوطلبانه به قلمرو نادر پیوسته بودند و مناطق شمال غربی دره سند (نواحی پیشاور و راولیندی و ...) بخشی از ایران خاوری را تشکیل می دادند، این بود که شورشیان قندهار به قلمرو هندوستان فرار کرده بودند و امپراتور این کشور حاضر به استرداد آنان نبود. نادر قبلا این شورشیان را سرکوب و قلعه آنان در قندهار را ویران و در آنجا شهر تازه ای ساخته بود. نادر هنگامی به هندوستان لشکر کشیده بود که محمدشاه گرفتار فساد و نفاق داخلی و سرکشی برخی از راجه ها بود و انگلیسی ها مترصد افزایش ضعف داخلی جهت بسط نفوذ خود در آن شبه قاره.
     نادرشاه قبل از بازگشت از دهلی (که هفته اول ماه مه آن سال صورت گرفت) محمدشاه را در سلطنت هندوستان ابقاء و به مناطق غرب رود سند و انتقال تخت طاووس و کوه نور به ایران بسنده کرد.
    زیان عمومی حمله نظامی نادر به هندوستان این بود که امپراتور این کشور بیش از پیش تضعیف و راه بر تصرف تدریجی شبه قاره بر انگلیسی ها که قبلا تحت نام کمپانی هند شرقی و تجارت قدم به بنگال گذارده بودند هموار شد و .... 
    مورخان مشرق زمین و روس ابراز نظر کرده اند که اگر نادر بخشی از نیروی نظامی خودرا در هند باقی گذارده و یا از ابقاء محمدشاه خودداری کرده بود؛ انگلیسی ها قادر به تصرف هندوستان و از آنجا دست اندازی به ایران خاوری (افغانستان) و اعمال نفوذ در ایران نمی شدند و تاریخ مشرق زمین مسیر دیگری را می پیمود.


موضوع : عکس ، فیلـم,تاریخچه,
برچسب ها : ,


ادامه مطلب

از ﺁﻧﺠﺎﻳﯽ ﮐﻪ هﺮ ﮐﺸﻮر و ﻣﻠﺘﯽ ﻧﺸﺎﻧﻪ و ﺳﻤﺒﻮﻟﯽ وﻳﮋﻩ از ﺧﻮد دارﻧﺪ  -  اﻳﺮاﻧﻴﺎن ﻳﮑﯽ از ﮐﻬﻦ ﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮدﻣﺎﻧﯽ هﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻤﺒﻮﻟﯽ ﺑﺴﻴﺎر ﺷﮕﻔﺖ اﻧﮕﻴﺰ و ﺳﺮاﺷﺮ از داﻧﺶ و ﻓﺮهﻨﮓ و ﺧﺮد ا ز ﺧﻮد ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ اﻧﺪوﻩ ﻓﺮاوان ﺑﺴﻴﺎرﯼ از ﻣﺎ اﻳﺮاﻧﻴﺎن از ﺁن ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻩ هﺴﺘﻴﻢ   . اﻳﻦ ﻧﺸﺎن "وﺷﯽ ﻓﺮﻩ     " ﻳﺎ "ﻓﺮوهﺮ   " 4000 ﻧﺎم دارد ﮐﻪ ﻗﺪﻣﺖ ﺁن ﺑﻴﺶ از ﺳﺎل ﺗﺨﻤﻴﻦ زدﻩ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ .  ﺗﺎرﻳﺨﭽﻪ ﻓﺮﻩ وﺷﯽ ﻳﺎ ﻓﺮوهﺮ ﻓ ﺑﻪ ﭘﻴﺶ از زاﻳﺶ زرﺗﺸﺖ ﺑﺰرﮔﻮار اﻳﻦ ﭘﻴﺮ و ﻓﻴﻠﺴﻮف ﺧﺮد و   ﺮهﻨﮓ و داﻧﺶ ﺟﻬﺎن ﺑﺎز ﻣﻴﮕﺮدد   . ﺳﻨﮓ ﻧﮕﺎرﻩ هﺎﯼ ﺷﺎهﻨﺸﺎهﺎن هﺨﺎﻣﻨﺸﯽ در ﮐﺎﺧﻬﺎﯼ ﭘﺮﺳﭙﻮﻟﻴﺲ و ﺳﻨﮓ ﻧﮕﺎرﻩ هﺎﯼ ﺷﺎهﻨﺸﺎهﺎن ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ هﻤﻪ ﺣﮑﺎﻳﺖ از ﺁن دارد   . ﻧﮑﺘﻪ ﺑﺴﻴﺎر ﺷﮕﻔﺖ اﻧﮕﻴﺰ اﻳﻦ ﻧﺸﺎن ﻣﻠﯽ ﻣﺎ اﻳﺮاﻧﻴﺎن ﺁن اﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﮏ ﺗﮏ اﻳﻦ ﻧﺸﺎن داراﯼ ﻣﻔﻬﻮم داﻧﺸﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ اﺳﺖ  .اﻳ اﻳﻨﮏ ﺑﻪ ﺗﺸﺮﻳﺢ  ﻦ ﻧﺸﺎن ﻣﻠﯽ ﻣﯽ ﭘﺮدازﻳﻢ  :  
 1 - ﻗﺮار دادن ﭼﻬﺮﻩ ﻳﮏ ﭘﻴﺮﻣﺮد ﺳﺎﻟﺨﻮردﻩ در اﻳﻦ ﻧﮕﺎرﻩ اﺷﺎرﻩ ﺑﻪ ﺷﺨﺺ ﻧﻴﮑﻮﮐﺎرﯼ و ﻳﮑﺘﺎ ﭘﺮﺳﺘﯽ دارد ﮐﻪ رﻓﺘﺎر و ﻇﺎهﺮ ﻣﺮﺗﺐ و ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻩ اش ﺳﺮﻣﺸﻖ و اﻟﮕﻮﯼ دﻳﮕﺮ ﻣﺮدﻣﺎن ﺑﻮدﻩ اﺳﺖ و دﻳﮕﺮان ﺗﺠﺮﺑﻴﺎت وﯼ را ارج ﻣﯽ ﻧﻬﺎدﻧﺪ  .  
-ﺁﺳﻤ 2 دﺳﺖ راﺳﺖ ﻧﮕﺎرﻩ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ   ﺎن دراز ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﮐﻪ اﻳﻦ اﺷﺎرﻩ ﺑﻪ ﺳﺘﺎﻳﺶ"اورﻣﺰد دادار هﺴﺘﯽ   " ﺧﺪاﯼ واﺣﺪ اﻳﺮاﻧﻴﺎن دارد ﮐﻪ 4000 زرﺗﺸﺖ در ﺳﺎل ﭘﻴﺶ ﺁﻧﺮا ﺑﻪ ﺟﻬﺎن هﺪﻳﻪ ﻧﻤﻮد  .   
 3 - ﭼﻨﺒﺮﻩ اﯼ )  ﺣﻠﻘﻪ اﯼ  ( دردﺳﺖ ﭼﭗ ﻧﮕﺎرﻩ وﺟﻮد دارد ﮐﻪ ﻧﺸﺎن از ﻋﻬﺪ و ﭘﻴﻤﺎﻧﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ اﻧﺴﺎن و اهﻮراﻣﺰدا ﺑﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﻮد و اﻧﺴﺎن ﺑﺎﻳﺪ ﺧﺪاﯼ واﺣﺪ را ﺳﺘﺎﻳﺶ ﮐﻨﺪ و هﻤﻴﺸﻪ در هﻤﻪ اﻣﻮر وﯼ را ﻧﺎﻇﺮ ﺑﺮ ﮐﺎرهﺎﯼ ﺧﻮد ﺑﺪاﻧﺪ .  ﻣﻮرﺧﻴﻦ ﺣﻠﻘﻪ هﺎﯼ ازدواﺟﯽ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﺟﻮاﻧﺎن رد و ﺑﺪل ﻣﯽ ﺷﻮد را ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻩ از هﻤﻴﻦ ﭼﻨﺒﺮﻩ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ و ﺁﻧﺮا ﻳﮏ ﺳﻨﺖ اﻳﺮاﻧﯽ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﻬﺎن ﺻﺎدر ﺷﺪﻩ اﺳﺖ  . زﻳﺮا زن و ﺷﻮه ﭼ ﺮ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ دادن  ﻨﺒﺮﻩ  ) ﺣﻠﻘﻪ  ( ﺑﻪ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ ﭘﻴﻤﺎﻧﯽ را ﺑﺎ هﻢ اﻣﻀﺎ ﻧﻤﻮدﻩ اﻧﺪ ﮐﻪ هﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ وﻓﺎدار ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ . 
 4 - ﺑﺎﻟﻬﺎﯼ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ در دو ﻃﺮف ﻧﮕﺎرﻩ اﺷﺎرﻩ ﺑﻪ ﺗﻨﺪﻳﺲ ﭘﺮواز ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ و ﺗﺮﻗﯽ در ﻣﻴﺎن اﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ و در ﻧﻬﺎﻳﺖ اﻣﺮ رﺳﻴﺪن ﺑﻪ اورﻣﺰد دادار هﺴﺘﯽ ﺧﺪاﯼ واﺣﺪ اﻳﺮاﻧﻴﺎن اﺳﺖ     .
  ﺑﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩﯼ ﺍﻭﺭﻣﺰﺩ  
 5 - ﺳﻪ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﮐﻪ روﯼ ﺑﺎﻟﻬﺎ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻨﺪﯼ ﺷﺪﻩ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ اﺷﺎرﻩ ﺑﻪ ﺳﻪ دﺳﺘﻮر ﺟﺎوداﻧﻪ ﭘﻴﺮ ﺧﺮد و داﻧﺶ ﺟﻬﺎن "  اﺷﻮ زرﺗﺸﺖ  " دارد  . ﮐﻪ ﺑﯽ ﺷﮏ ﻣﻴﺘﻮان ﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﻣﻴﻠﻴﻮن ﺳﺎل دﻳﮕﺮ ﺗﺎ ﺟﻬﺎن در ﺟﻬﺎن ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺎﺷﺪ اﻳﻦ ﺳﻪ ﻓﺮﻣﺎن ﭘﺎﺑﺮﺟﺎﺳﺖ و هﻤﻴﺸﻪ اﻟﮕﻮ و راهﻨﻤﺎﯼ ﻣﺮدﻣﺎن ﺟﻬﺎن اﺳﺖ   . اﻳﻦ ﺳﻪ ﻓﺮﻣﺎن ﮐﻪ روﯼ ﺑﺎﻟﻬﺎﯼ ﻓﺮوهﺮ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ هﻤﺎن ﮐﺮدار ﻧﻴﮏ - ﮔﻔﺘﺎر ﻧﻴﮏ -   ﭘﻨﺪار ﻧﻴﮏ اﻳﺮاﻧﻴﺎن اﺳﺖ    . 
 6 - در ﻣﻴﺎن ﮐﻤﺮ ﭘﻴﺮﻣﺮد اﻳﺮاﻧﯽ ﻳﮏ ﭼﻨﺒﺮﻩ )  ﺣﻠﻘﻪ  ( ﺑﺰرگ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﮐﻪ اﺷﺎرﻩ ﺑﻪ "روزﮔﺎر داﻳﺮﻩ   " و ﺟﻬﺎن هﺴﺘﯽ دارد ﮐﻪ اﻧﺴﺎن در اﻳﻦ ﻣﻴﺎن ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ  و ﻣﺮدﻣﺎن ﻣﻮﻇﻒ ﺷﺪﻩ اﻧﺪ در ﻣﻴﺎن اﻳﻦ ﭼﻨﺒﺮﻩ روزﮔﺎر روﺷﯽ را ﺑﺮاﯼ زﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﮔﺰﻳﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﺲ از ﻣﺮگ روﺣﺸﺎن ﺷﺎد و ﻗﺮﻳﻦ رﺣﻤﺖ و ﺁﻣﺮزش اﻟﻬﯽ ﻗﺮار ﺑﮕﻴﺮد  .  
 7 - دو رﺷﺘﻪ از ﭼﻨﺒﺮﻩ )  ﺣﻠﻘﻪ  ( ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁوﻳﺰان ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺸﺎن از دو ﻋﻨﺼﺮ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ اﻳﺮان دارد  . ﻳﮑﯽ ﺳﻮﯼ راﺳﺖ و دﻳﮕﺮﯼ ﺳ ﻮﯼ ﭼﭗ   . ﻧﺨﺴﺖ "ﻣﻴﻨﻮ ﺳﭙﻨﺘﻪ   " ﮐﻪ هﻤﺎن ﻧﻴﺮوﯼ اﻟﻬﯽ اهﻮراﻣﺰدا اﺳﺖ و دﻳﮕﺮﯼ"ﻣﻴﻨﻮ اﻧﮕﺮﻩ   " ﮐﻪ ﻧﺸﺎن از ﻧﻴﺮوﯼ ﺷﺮ و اهﺮﻳﻤﻨﯽ اﺳﺖ   . اﻧﺴﺎن در ﻣﻴﺎن دو ﻧﻴﺮوﯼ ﺧﻴﺮ و ﺷﺮ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﻳﻦ ﻟﺮزﺷﯽ ﺑﻪ ﺗﺒﺎهﯽ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﻧﺎﺑﻮد ﺧﻮاهﺪ ﺷﺪ . ﭘﺲ اﮔﺮ از ﮐﺮدار ﻧﻴﮏ -ﻧ ﮔﻔﺘﺎر   ﻴﮏ - ﭘﻨﺪار ﻧﻴﮏ ﭘﻴﺮوﯼ ﮐﻨﺪ هﻤﻴﺸﻪ ﻧﻴﺮوﯼ ﺳﭙﻨﺘﻪ ﻣﻴﻨﻮ در ﮐﻨﺎر وﯼ ﺧﻮاهﺪ ﺑﻮد و او ﺑﻪ ﮐﻤﺎل ﺧﻮاهﺪ رﺳﻴﺪ و هﻢ در اﻳﻦ دﻧﻴﺎ ﻧﻴﮏ زﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮاهﺪ ﮐﺮد و هﻢ در دﻧﻴﺎﯼ ﭘﺴﻴﻦ روﺣﺶ ﺷﺎد و ﺁﻣﺮزﻳﺪﻩ ﺧﻮاهﺪ ﺑﻮد   . 
 8 - اﻧﺘﻬﺎﯼ ﻟﺒﺎس ﭘﻴﺮﻣﺮد ﺳﺎﻟﺨﻮردﻩ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ اﻳﺮان ﮐﻪ ﻗﺪﻣﺘﯽ ﺑﻴﺶ از دا 4000 ﺳﺎل   رد ﺑﻪ ﺻﻮرت ﺳﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻨﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﮐﻪ اﺷﺎرﻩ ﺑﻪ ﮐﺮدار ﻧﻴﮏ  - ﮔﻔﺘﺎر ﻧﻴﮏ -  ﭘﻨﺪار ﻧﻴﮏ دارد .  ﭘﺲ ﺗﻨﻬﺎ و زﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ راﻩ و روش ﻧﻴﮏ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮدن و ﺑﻪ ﮐﻤﺎل رﺳﻴﺪن از دﻳﺪ اﺷﻮ زرﺗﺸﺖ هﻤﻴﻦ ﺳﻪ ﻓﺮﻣﺎن اﺳﺖ  .ﭘﻨﺪار ﮐﻪ دﻳﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮد اﻣﺮوز ﺟﻬﺎن ﺗﻨﻬﺎ راﻩ و روش اﻧﺴﺎن ﺑﻮدن را ﮐﻪ هﻤﺎن  هﺎﯼ زرﺗﺸﺖ ﺑﻮدﻩ اﺳﺖ را ﺑﺮاﯼ ﺧﻮد ﺑﺮﮔﺰﻳﺪﻩ اﺳﺖ و ﺧﺮاﻓﺎت و ﻋﻘﺎﻳﺪ ﭘﻮچ را ﺑﻪ دور رﻳﺨﺘﻪ اﺳﺖ  .  
اﻳﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺷﻪ اﯼ از ﺁﺛﺎر ﻧﻴﺎﮐﺎن ﮔﺮاﻣﯽ ﻣﺎﺳﺖ ﮐﻪ اﻣﺮوز وﻇﻴﻔﻪ ﻣﺎﺳﺖ از ﺁن ﭘﺎﺳﺪارﯼ ﮐﻨﻴﻢ   . ﺑﻪ اﻣﻴﺪ روزﯼ ﮐﻪ اﻳﺮاﻧﯽ ﺑﻪ هﻮﻳﺖ ﻣﻠﯽ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﺎزﮔﺮدد    . اﻳﻨﺠﺎ ﺗﻨﻬﺎ اﻳﻦ ﺁرزوﯼ دارﻳﻮش ﺑﺰرگ  ﮐﻪ در ﺳﻨﮓ ﻧﺒﺸﺘﻪ هﺎﯼ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﺳﺖ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﯽ ﭘﻴﻮﻧﺪد :  
ﺧﺪاوﻧﺪ اﻳﻦ ﮐﺸور (ایران)را از ﮔﺰﻧﺪ دﺷﻤﻦ  -  دروغ  و ﺧﺸﮑﺴﺎﻟﯽ ﺑﻪ دور ﻧﮕﻬﺪارد اﻳﺪون ﺑﺎد


موضوع : عکس ، فیلـم,تاریخچه,
برچسب ها : ,


ادامه مطلب

23 فوریه 1954 (اسفند 1332) جان بروس روزنامه نگار آمریكایی كه به سمت وابسته مطبوعاتی سفارت آمریكا در تهران منصوب شده بود در نطقی در انجمن ایران و آمریكا و در برابر یک جمع، این تعجب خودرا ابراز كرده بود كه چرا روزنامه های تهران رفتن نخست وزیر به آب علی (محل اسکی و تفریحگاه زمستانی) را در تعطیل آخر هفته، خبر صفحه اول قرار می دهند! و اخبار و مطالب مورد نیاز مردم را كه بخشی از زندگانی روزه مره آنان را تشکیل می دهد نادیده می گیرند و در آنها، اخبار مورد نیاز مردم ازجمله تغییرات بهای گوشت و پنیر ـ خانه و زمین، مدرسه و بیمارستان، نظر مردم درباره مصوّبات پارلمان و تصمیمات کابینه و تفسیر و اظهار نظر و صفحات نامه به سردبیر به چشم نمی خورد و ....
     جان بروس كه چنین به صراحت انتقاد كرده بود گفته بود که سالها در روزنامه های كالیفرنیا قلم زده، وفادار به اصالت ژورنالیسم است و نمی تواند حتی در کسوت دیپلمات، كار غیر حرفه ای را در روزنامه ها ـ صرف نظر از کدام کشور تحمل كند.
     اظهارات «جان بروس» به عنوان نظر اصلاحی یک همکار، در برخی از روزنامه های تهران منعکس شده بود. سناتور عباس مسعودی ناشر روزنامه اطلاعات و چند نشریه دیگر همان وقت گفته بود که «بروس» واقعیت هارا گفت و ضعف ژورنالیسم ما، نبود آموزش روزنامه نگاری و «خود ـ رو» بودن روزنامه نگاران است و او تصمیم گرفته است که در دو ـ سه سال آینده نخستین دوره آموزش روزنامه نگاری ایران را دایر کند [که در نیمه اول سال 1335 دایر شد]. 
    ورود دو استاد آمریکایی پیشهِ روزنامه نگاری در چهار و پنج سال بعد به ایران برای آشنا ساختن روزنامه نگاران ایرانی به اصول و روش های روزنامه نگاری و تعاریف مربوط و طرز تهیه و نگارش مطلب ژورنالیستی احتمالا به توصیه «جان بروس» صورت گرفته بود.
    روزنامه های ایران از آن پس تا سال 1358 (سال پس از انقلاب) که روزنامه نگاران حرفه ای، فله ای اخراج شدند پا به پای ژورنالیسم جهانی رو به رشد بود که دوباره افول کرد و به نظر می رسد که این وضعیت ادامه دارد. کثرت روزنامه در یک کشور، دلیل وجود یک ژورنالیسم مطابق اصول و تعاریف نیست و هر فارغ التحصیل دانشگاه نمی تواند روزنامه نگار واقعی شود به همان گونه که هرکس با رفتن به دانشگاه و مطالعه ادبیات نمی تواند شاعر شود. ضعف ژورنالیسم شوروی یکی از علل فروپاشی این امپراتوری از درون توصیف شده است.


موضوع : تاریخچه,
برچسب ها : ,


ادامه مطلب

اﻧﺪر ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﻧﻮﺷﻴﺮوان دادﮔﺮ

اﻧﺪر روزﮔﺎر ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﻧﻮﺷﻴﺮوان دادﮔﺮ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻری ﺑﻮد در آذرآﺑﺎدﮔﺎن   ) آذرﺑﺎﻳﺠﺎن  ( ﻛﻪ وی از ﻫﻤﮕﺎن

ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪﺗﺮ و ﺗﻮاﻧﮕﺮ ﺗﺮ ﺑﻮد   . روزی ﺳﭙﻬﺴﺎﻻر ﻗﺼﺪ ﺳﺎﺧﺖ ﺑﺎﻏﻲ در آذرآﺑﺎدﮔﺎن ﻧﻤﻮد .را ﭘﺲ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺎغ 

ﺧﺮﻳﺪاری ﻛﺮد ﺗﺎ ﻫﻤﮕﻲ را ﻳﻜﻲ ﻧﻤﺎﻳﺪ و وﺳﻌﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮی ﻳﺎﺑﺪ   . در آﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎغ ﺑﻪ ﻣﺰرﻋﻪ ﭘﻴﺮ زﻧﻲ رﺳﻴﺪ ﻛﻪ

ﻛﺸﺎورزی ﻣﻴﻜﺮد   . ﺳﭙﻬﺴﺎﻻر ﻧﺰد ﭘﻴﺮ زن رﻓﺖ و از او درﺧﻮاﺳﺖ ﻧﻤﻮد ﺗﺎ ﺑﺎﻏﺶ را ﺑﻔﺮوﺷﺪ  . ﭘﻴﺮ زن ﮔﻔﺖ :

ﻣﻦ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺎغ را از ﻣﺎل دﻧﻴﺎ دارم و اﻳﻦ ﻧﻴﺰ ارﺛﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ از ﺷﻮﻫﺮم ﺑﻪ ﻣﻦ  رﺳﻴﺪ و ﺑﺎ ﻫﻴﺞ ﭼﻴﺰ ﻋﻮض

 ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪاوﻧﺪ ﺟﺎن و ﺧﺮد

ﻧﺨﻮاﻫﻢ ﻛﺮد  .ﺳﺨﻨﺎ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻر ﮔﻮش ﺑﻪ  ن وی ﻧﺪاد و ﺑﺎغ را از وی ﮔﺮﻓﺖ و دﻳﻮاری دور آن ﻛﺸﻴﺪ .

ﺳﭙﻬﺴﺎﻻر از ﺳﺨﻨﺎن ﭘﻴﺮ زن ﺧﺸﻢ ﮔﻴﻦ ﺷﺪ و ﻫﻴﭻ ﭘﻮﻟﻲ ﺑﻪ وی ﻧﺪاد   . ﭘﻴﺮ زن درﻣﺎﻧﺪه ﺷﺪ و آﻫﻲ ﺳﺮ داد و

از ﺧﺪای ﻛﻤﻚ ﺧﻮاﺳﺖ   . ﺳﭙﺲ در اﻧﺪﻳﺸﻪ  اﻳﻦ اﻓﺘﺎد ﻛﻪ از آذرآﺑﺎدﮔﺎن راﻫﻲ ﻣﺪاﺋﻦ ﻣﺤﻞ زﻧﺪﮔﻲ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه

ﻣﻠﻚ اﻳﺮاﻧﺸﻬﺮ ﺷﻮد   . در ﺑﻴﻦ راه ﺑﺎ ﺧﻮد اﻳﻨﮕﻮﻧﻪ اﻧﺪﻳﺸﻴﺪ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺧﺪاﻳﮕﺎن از اﻳﻦ ﻛﺎر ﻣﻦ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﺷﻮد و

ﻣﺮا زﻧﺪاﻧﻲ ﻛﻨﺪ   . ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺮا ﺑﻪ ﺑﺎرﮔﺎه ﺧﺪاﻳﮕﺎن ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه راه ﻧﺪﻫﻨﺪ و  . . . ﺑﻪ ﻫﺮ روی ﭘﺲ از ﭼﻨﺪ روز ﺑﻪ

ﻣﺪاﺋﻦ رﺳﻴﺪ   . در ﮔﻮﺷﻪ ﻣﺰارع ﻧﺸﺴﺖ ﺗﺎ ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﺑﻪ ﺷﻜﺎر آﻳﺪ .ﺗﻴﺴ روزی ﻧﻮﺷﻴﺮوان از ﻛﺎخ  ﭙﻮن ﺑﻴﺮون

آﻣﺪ و راﻫﻲ ﺷﻜﺎر ﺷﺪ   . در ﺑﻴﻦ راه ﭘﻴﺮ زن از ﭘﺸﺖ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎ ﺑﻴﺮون ﺟﺴﺖ و از ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﻛﻤﻚ ﺧﻮاﺳﺖ .

ﻧﻮﺷﻴﺮوان از اﺳﭗ ﭘﻴﺎده ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺳﺨﻨﺎن ﭘﻴﺮ زن ﮔﻮش ﻓﺮا داد   . ﭘﺲ از ﭘﺎﻳﺎن ﺳﺨﻨﺎن ﭘﻴﺮ زن ﻧﻮﺷﻴﺮوان

دادﮔﺮ اﺷﻚ در ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﻠﻘﻪ زد و از ﭘﻴﺮ زن ﭘﻮزش ﺧﻮاﺳﺖ و ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻳﺎد ﻛﺮ د ﻛﻪ اﮔﺮ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺗﻮ

ﮔﻔﺘﻲ ﻣﻦ ﭘﺎﺳﺦ او را ﺧﻮاﻫ ﻢ داد  . ﺳﭙﺲ ﭘﻴﺮ زن را ﺳﻮار ﺑﺮ اﺳﭗ ﻛﺮد ﻣﻘﺪاری و   ﺧﻮراك و آﺷﺎﻣﻴﺪﻧﻲ ﺑﻪ

وی داد و ﺑﻪ او در ﺷﻬﺮ اﺳﻜﺎن داد   . ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﭼﻨﺪ روزی در اﻧﺪﻳﺸﻪ اﻳﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭘﺎﺳﺦ اﻳﻦ ﻛﺎر

ﺳﭙﻬﺴﺎﻻر را ﺑﺪﻫﺪ  .ﺧﻮ ﺑﻬﻤﻴﻦ ﺟﻬﺖ روزی ﻏﻼﻣﻲ را ﻓﺮا  اﻧﺪ و ﺑﻪ او ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ آذرآﺑﺎدﮔﺎن ﺑﺮو و از ﻣﺮدم

آﻧﺠﺎ در ﻟﺒﺎس ﻓﺮدی ﻋﺎدی ﭘﺮﺳﺶ ﻛﻦ ﻛﻪ آﻳﺎ از ﻛﺸﺘﺰار اﻣﺴﺎل راﺿﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ   . آﻳﺎ از اوﺿﺎع ﻛﺸﻮر راﺿﻲ

ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻳﺎ ﺧﻴ ﺮ ؟ ﺳﭙﺲ از وﺿﻊ زﻧﺪﮔﻲ اﻳﻦ ﭘﻴﺮ زﻧﻲ ﺑﺮای ﻣﻦ ﺧﺒﺮ ﺑﻴﺎور  . ﻏﻼﻣﻲ راﻫﻲ آذرآﺑﺎدﮔﺎن ﺷﺪ و از

ﻣﺮدﻣﺎن آﻧﺠﺎ ﭘﺮﺳﺸﻬﺎﻳﻲ ﻧﻤﻮد  . ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺮدﻣﺎن از وﺿﻊ ﻛﺸﺎورزی اﻣﺴﺎل راﺿﻲ ﺑﻮدﻧﺪ و ﻫﻴﭻ ﺷﻜﺎﻳﺘﻲ دﻳﺪه

ﻧﺸﺪ   . از ﭼﻨﺪﻳﻦ ﻧﻔﺮ ﭘﺮﺳﺶ ﺷﺪ ﻛﻪ آﻳﺎ ﻓﻼن ﭘﻴﺮ زﻧﻲ را ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻴﺪ ﻛﻪ در ﻓﻼن ﻣﺤﻞ ﺳﻜﻨﻲ ﮔﺰﻳﺪه ﺑﻮد ؟

ﻣﺮدﻣﺎن ﮔﻔﺘﻨﺪ آری او از اﻓﺮاد ﺳﺮ ﺷﻨﺎس و ﻗﺪﻳﻤﻲ اﻳﻦ ﺳﺮزﻣﻴﻦ اﺳﺖ  .ﺷﻮﻫﺮ او زﻣﻴﻨ از دﻧﻴﺎ ﺑﺮﻓﺖ و ﻲ  ﺑﻪ

او  رﺳﻴﺪ ﻛﻪ در آﻧﺠﺎ ﻋﻤﺮ را ﺳﭙﺮی ﻣﻴﻜﺮد .زو وﻟﻲ روزی ﺳﭙﻬﺴﺎﻻر ﺷﻬﺮ ﻣﻠﻜﺶ را ﺑﻪ ر  ﮔﺮﻓﺖ و وی را

آواره ﻛﺮد و او را دﻳﮕﺮ در ﺷﻬﺮ ﻧﺪﻳﺪﻳﻢ  . . .

ﻏﻼم راﻫﻲ ﺗﻴﺴﭙﻮن ﺷﺪ و ﻋﻴﻦ ﻫﻤﺎن ﻣﻄﺎﻟﺐ را ﺑﻪ ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻧﻤﻮد   . ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﺷﺪ و

وزﻳﺮان را ﻓﺮا ﺧﻮاﻧﺪ   . ﺳﭙﺲ ﻣﺸﻐﻮل ﺳﺨﻨﺮاﻧﻲ ﺷﺪ  : آﻳﺎ در ﺑﻴﻦ ﺷﻤﺎ ﻛﺴﻲ ﺗﻮاﻧﮕﺮ ﺗﺮ از ﺳﭙﻬﺴﺎﻻر

آذرآﺑﺎدﮔﺎن وﺟﻮد دارد ؟ ﻫﻤﮕﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺧﻴﺮ   . ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﻓﺮﻣﻮد  : آﻳﺎ در ﺑﻴﻦ ﺷﻤﺎ ﻛﺴﻲ زﻣﻴﻨﻬﺎی ﺑﻴﺸﺘﺮ و

درﻫﻢ ﻫﺎی ﺑﻴﺸﺘﺮ و ﺟﻮاﻫﺮات و ﮔﻮﺳﭙﻨﺪان ﺑﻴﺸﺘﺮ از ﺳﭙﻬﺴﺎﻻر آذرآﺑﺎدﮔﺎن    دارد ؟ ﻫﻤﮕﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺧﻴﺮ ؟

ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﮔﻔﺖ  :ﭼﻨﻴﻦ آﻳﺎ اﮔﺮ   ﺷﺨﺼﻲ ﻧﺎﻧﻲ از ﻓﻘﻴﺮی ﺑﺴﺘﺎﻧﺪ و ﺣ ﻖ ﺑﻴﭽﺎره ای را ﺿﺎﻳﻊ ﻛﻨﺪ ﻋﺎﻗﺒﺖ و ﺟﺰای

ﻛﺎر او ﭼﻴﺴﺖ ؟  ﻫﻤﮕﻲ ﭘﺎﺳﺦ دادﻧﺪ اﻳﻦ ﻛﺎر ﻧﻬﺎﻳﺖ ﭘﺴﺘﻲ اﺳﺖ و ﻫﺮ ﻛﺎری در ﺧﻖ وی ﺷﻮد ﺳﺰای  اوﺳﺖ .

ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﭘﺎﺳﺦ داد ﭘﺲ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ  :ﭘﻮ ﺳﺖ از ﺑﺪن ﺳﭙﻬﺴﺎﻻر ﺑﻜﻨﻴﺪ و در دروازه ﺷﻬﺮ

آوﻳﺰان ﻛﻨﻴﺪ  . ﺗﺎ ﻫﺮ وزﻳﺮ و ﺳﭙﻬﺴﺎﻻری اوﺿﺎع او را ﺑﺒﻴﻨﺪ دﻳﮕﺮ ﻓﻜﺮ ﺧﻄﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﺳﺮ او ﻧﻴﺎﻓﺘﺪ  . ﻣﺎ ﻧﮕﻬﺒﺎن ﻣﺮدم

ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﻛﻨﻨﺪه ﺑﻪ ﻣﺮدم . وی ﺳﭙﺲ ﭘﻴﺮ زن را ﻓﺮا ﺧﻮاﻧﺪ و ﺑﺎغ و اﺳﭙﻲ ﺑﻪ    داد و او را ﺑﺎ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﻲ رواﻧﻪ

آذ رآﺑﺎدﮔﺎن ﻛﺮد .ﺑﻴﺎو ﺳﭙﺲ ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﻓﺮﻣﺎن داد درﻣﻴﺪان ﺷﻬﺮ زﻧﺠﻴﺮی ﻳ ﺰﻳﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺳﺮ آن در ﻣﻴﺪان

ﺷﻬﺮ و ﺳﺮ دﻳﮕﺮ آن در ﻛﺎخ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﺑﻮد و زﻧﮕﻲ ﺑﻪ آن آوﻳﺰان   . ﺗﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﻇﻠﻤﻲ ﺷﺪه اﺳﺖ ﺧﻮد را

ﺑﻪ زﻧﺠﻴﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ و ﻣﻦ را آﮔﺎه ﺳﺎزد  .

ﭘﺲ از ﻫﻔﺖ ﺳﺎل ﻫﻴﭻ زﻧﮕﻲ ﺑﻪ ﺻﺪا در ﻧﻴﺎﻣﺪ   . ﺗﺎ اﻳﻨﻜﻪ روزی زﻧﮓ دادﮔﺮی ﺑﻪ ﺻﺪا در آﻣﺪ و ﻧﻮﺷﻴﺮوان

ﺑﺮﺧﻮاﺳﺖ و ﻧﮕ ﻬﺒﺎﻧﺎن را ﻓﺮا ﺧﻮاﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﺑﻪ وی ﻇﻠﻤﻲ ﺷﺪه اﺳﺖ  . ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن ﺑﻪ ﺳﺮ زﻧﺠﻴﺮ ﻣﺮاﺟﻌﻪ

ﻛﺮدﻧﺪ و دﻳﺪن ﺧﺮی ﺧﻮد را ﺑﻪ زﻧﺠﻴﺮ ﻣﻲ ﻣﺎﻟﺪ   . اﻳﻦ ﺧﺒﺮ را ﺑﻪ ﻧﻮﺷﻴﺮوان دادﻧﺪ  . ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﻓﺮﻣﺎن داد

ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ وی ﻇﻠﻤﻲ ﺷﺪه ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺲ ﺑﺮوﻳﺪ و ﺻﺎﺣﺐ اﻳﻦ ﺧﺮ را ﺑﺮای ﻣﻦ ﺑﻴﺎورﻳﺪ   . ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن ﺻﺎﺣﺐ او را

آوردﻧﺪ و ﺑﻪ ﭘﻴﺶ ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﺑﺮدﻧﺪ   . ﻧﻮﺷﻴﺮوان از او ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮا ﺧﺮ ﺗﻮ در ﺷﻬﺮ آواره اﺳﺖ و ﺑﻪ ﻛﻨﺎر

زﻧﺠﻴﺮ دادﮔﺮی آﻣﺪه اﺳﺖ   . ﺻﺎﺣﺐ ﺧﺮ ﭘﺎﺳﺦ داد  : ﻣﻦ اﻳﻦ ﺧﺮ را از ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮون ﻛﺮدم و دﻳﮕﺮ ﻛﺎری ﺑﻪ او

ﻧﺪارم   . زﻳﺮا او ﺗﺎ زﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺟﻮان ﺑﻮد و ﺗﻮاﻧﺎﻳﻲ ﻛﺎر ﻛﺮدن داﺷﺖ آن را در ﻣﻨﺰل ﻧﮕﻬﺪاری ﻣﻲ ﻛﺮدم وﻟﻲ

اﻣﺮوز دﻳﮕﺮ او ﺗﻮاﻧﺎﻳﻲ ﻛﺎر ﻛﺮدن ﻧﺪارد   . ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﮔﻔﺖ آﻳﺎ ﭘﺴﻨﻴﺪﻳﺪه اﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﺎ زﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺧﺮ ﺑﺎرﻫﺎی

ﺗﻮ را ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﻲ ﻛﺮده از او ﻧﮕﻬﺪاری ﻛﻨﻲ و از او ﺑﺎر ﺑﻜﺸﻲ و ﺣﺎل اﻣﺮوز  ﻛﻪ ﻧﺎﺗﻮان ﺷﺪه اﺳﺖ او را ﺑﻴﺮون

ﻛﻨﻲ ؟  ﺳﭙﺲ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﺮ را ﻧﻜﻮﻫﺶ ﻛﺮد و ﮔﻔﺖ ﺗﺎ زﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺧﺮ زﻧﺪه اﺳﺖ ﺑﺎﻳﺪ از او ﻧﮕﻬﺪاری ﻛﻨﻲ و او را

ﻣﺤﺘﺮم ﺷﻤﺎری و ﻣﻘﺪاری ﺑﻪ او درﻫﻢ داد و او را رواﻧﻪ ﺷﻬﺮ ﻛﺮد  .

 – ﺳﻴﺮ اﻟﻤﻠﻮك – ﺧﻮاﺟﻪ ﻧﻈﺎم اﻟﻤﻠﻚ 46 ﺑﺮگ 

 ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪاوﻧﺪ ﺟﺎن و ﺧﺮد

اﻧﺪر ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه  ﻧﻮﺷﻴﺮوان دادﮔﺮ 

روزی ﻧﻮﺷﻴﺮوان دادﮔﺮ راﻫﻲ دﺷﺖ ﺷﺪ و ﺑﻪ درون  زﻧﺪﮔﻲ ﻣﺮدم رﻓﺖ .  در راه ﭘﻴﺮ ﻣﺮدی را دﻳﺪ ﻧﻮد

ﺳﺎﻟﻪ ﻛﻪ ﺗﻮاﻧﺎﻳﻲ ﻛﺎر ﻛﺮدن ﻧﺪاﺷﺖ   . او را دﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﺸﻐﻮل ﻛﺎﺷﺘﻦ درﺧﺘﻲ از ﻣﻴﻮه اﺳﺖ  . ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﻧﻮﺷﻴﺮوان

 ﺷﮕﻔﺖ زده ﺷﺪ و از ﭘﻴﺮ ﻣﺮد ﭘﺮﺳﻴﺪ آﻳﺎ ﻋﻤﺮ ﺗﻮ ﻛﻔﺎف ﻣﻲ دﻫﺪ ﻛﻪ ﻣﻴﻮه اﻳﻦ درﺧﺖ را ﺑﺒﻴﻨﻲ ؟ 

ﭘﻴﺮ ﻣﺮد ﭘﺎﺳﺦ داد اﻧﻮﺷﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه . آری .  "ﮔﺬﺷﺘﮕﺎن ﻛﺎﺷﺘﻨﺪ و ﻣﺎ ﺧﻮردﻳﻢ ﭘﺲ ﻣﻦ ﺑﻜﺎرم ﺗﺎ

آﻳﻨﺪﮔﺎن ﺑﺨﻮرﻧﺪ" . ﻧﻮﺷﻴﺮوان از ﭘﺎﺳﺦ ﭘﻴﺮ ﻣﺮد ﺷﺎد ﺷﺪ و از ﻛﻴﺴﻪ ﺧﻮد ﻫﺰار درﻫﻢ ﺑﻪ ﭘﻴﺮ ﻣﺮد داد و ﺑﻪ

وی ﮔﻔﺖ درود ﺑﺮ ﺗﻮ ﺑﺎ ﭼﻨﻴﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪ ای ﺑﺲ ﻧﻴﻜﻮ   . ﭘﻴﺮ ﻣﺮد ﺳﭙﺎﺳﮕﺬاری ﻛﺮد و ﮔﻔﺖ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ زودﺗﺮ از

ﻣﻦ ﺣﺎﺻﻞ اﻳﻦ درﺧﺖ را ﻧﺪﻳﺪ   ! ﻧﻮﺷﻴﺮوان ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻲ درﺧﺖ ﻛﻪ ﻫﻨﻮز ﻛﺎﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪه اﺳﺖ  . ﭘﻴﺮ ﻣﺮد

ﮔﻔﺖ   : اﮔﺮ ﻣﻦ اﻣﺮوز ﭼﺎﻟﻪ را ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪم و درﺧﺖ را ﻧﻤﻲ ﻛﺎﺷﺘﻢ ﻫﻴﭻ ﮔﺎه ﻧﻮﺷﻴﺮوان دادﮔﺮ از اﻳﻦ ﺟﺎ ﻋﺒﻮر

ﻧﻤﻲ ﻛﺮد و ﻫﺰار درﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺎداش ﻧﻤﻲ داد  . ﭘﺲ اﻳﻦ ﭘﺎداش و ﻣﻴﻮه آن درﺧﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻛﺎﺷﺘﻢ

ﻧﻮﺷﻴﺮوان دﮔ ﺮ ﺑﺎره از ﺳﺨﻨﺎن آن ﭘﻴﺮ ﻣﺮد ﺷﮕﻔﺖ زده ﺷﺪ و دﮔﺮ ﺑﺎر ﺑﻪ او درود ﻓﺮﺳﺘﺎد و ﻫﺰار درﻫﻢ

دﻳﮕﺮ ﭘ ﺑﻪ او  ﺎداش داد و ﻫﺮ دو ﺷﺎد از ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ دور ﺷﺪﻧﺪ .

 – ﺳﻴﺮ اﻟﻤﻠﻮك – ﺧﻮاﺟﻪ ﻧﻈﺎم اﻟﻤﻠﻚ 175  ﺑﺮگ

 



موضوع : عکس ، فیلـم,تاریخچه,
برچسب ها : ,


ادامه مطلب

 اﻧﺪر ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﺑﻬﺮام ﮔﻮر

ﮔﻮﻳ ﻨﺪ ﻛﻪ در روزﮔﺎر ﺷﺎﻫﻨﺸﺎﻫﻲ ﺑﻬﺮام ﮔﻮر وی را وزﻳﺮی ﺑﻮد ﻛﻪ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﻫﻤﻪ اﻣﻮر ﻛﺸﻮری را ﺑﻪ وی

داده ﺑﻮد و ﺧﻮد از اﻣﻮر ﻛﺸﻮری ﻏﺎﻓﻞ ﺷﺪه ﺑﻮد   . وزﻳﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎن ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه در ﺗﻤﺎﻣﻲ اﻣﻮر دﺧﺎﻟﺖ ﻣﻲ

ﻧﻤﻮد و ﻧﻈﺮات ﺧﻮد را اﻋﻤﺎل ﻣﻲ ﻛﺮد  .ﺑﻮ ﺑﻬﺮام ﮔﻮر ﺧﻮد ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺷﻜﺎر و ﺗﻔﺮﻳﺢ ﻣﺸﻐﻮل ﺷﺪه  د و از اﻣﻮر

اﻳﺮاﻧﺸﻬﺮ ﻏﺎﻓﻞ ﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮد   . روزی ﺑﻪ ﺑﻬﺮام ﺧﺒﺮ رﺳﺎﻧﻨﺪ ﻛﻪ اوﺿﺎع اﻳﺮان زﻣﻴﻦ ﺑﺪ اﺳﺖ و ﻣﺮدﻣﺎن و رﻋﻴﺘﺎن

ﻧﺎراﺿﻲ از ﻛﺸﻮر   . ﺑﻬﺮام اﻧﺪﻳﺸﻴﺪ و ﻧﺪاﻧﺴﺖ ﻛﻪ از ﻣﺸﻜﻞ از ﻛﺠﺎﺳﺖ ؟ ﭼﻨﺪﻳﻦ روز در اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﺑﻮد ﻛﻪ

ﻣﻨﺸﺎء ﻇﻠﻢ و ﻧﺎرﺿﺎﻳﺘﻲ ﻣﺮدم را ﺑﻴﺎﺑﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻬﺖ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﻴﺎ ﺑﺎن ﮔﺬاﺷﺖ و ﻣﺸﻐﻮل ﻗﺪم زدن ﺷﺪ  . در

راه ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ دﻫﻘﺎﻧﻲ رﺳﻴﺪ و دﻫﻘﺎن ﻛﻪ ﺑﻬﺮام را در ﻟﺒﺎس ﺳﺎده و ﻋﺎﻣﻴﺎﻧﻪ ﻧﺪﻳﺪه ﺑﻮد وی را ﻧﺸﻨﺎﺧﺖ و ﺑﺎ وی

ﻣﺸﻐﻮل ﺻﺤﺒﺖ ﺷﺪ و ﺳﭙﺲ او را ﺑﻪ ﻣﻨﺰل  ﺧﻮد ﺑﺮد  . ﺑﻬﺮام از اوﺿﺎع رﻣﻪ ﻫﺎ و ﮔﻮﺳﭙﻨﺪاﻧﺶ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻛﻪ

راﺿﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻳﺎ ﺧﻴﺮ ؟ دﻫﻘﺎن ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﮔ ﻔﺖ و اﻳﻨﭽﻨﻴﻦ اوﺿﺎع را ﺑﻴﺎن ﻧﻤﻮد  : ﻣﻦ روزﮔﺎری ﺑﺴﻴﺎر رﻣﻪ

داﺷﺘﻢ و ﺳﮕﻲ ﭘﺎﺳﺒﺎن آﻧﺎن ﺑﻮد   . وﺿﻊ ﻣﻦ ﺑﺴﻴﺎر ﺧﻮب ﺑﻮد و رﻣﻪ ﻫﺎ روزﺑﺮوز ﺑﻴﺸﺘﺮ و ﻧﻴﻚ ﺗﺮ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .

وﻟﻲ ﭘﺲ از ﻣﺪﺗﻲ دﻳﺪم ﻛﻪ رﻣﻪ ﻫﺎی ﻣﻦ روزﺑﺮوز ﻛﻤﺘﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ و ﻫﻴﭻ دﻟﻴﻠﻲ ﺑﺮای آن ﻧﻴﺎﻓﺘﻢ   . ﭼﻨﺪﻳﻦ

ﺑﺎر ﺑﻪ ﻛﻤﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ  ﺗﺎ ﺑﺒﻴﻨﻢ آﻳﺎ دزدی آﻧﺎن را ﻣﻲ رﺑﺎﻳﺪ وﻟﻲ ﭼﻮن در اﻳﻦ ﻣﻜﺎن ﻫﻴﭻ اﺛﺮی از دزد ﻧﺒﻮد ﺧﻴﺎﻟﻢ

آﺳﻮده ﮔﺸﺖ ﻛﻪ دزد وﺟﻮد ﻧﺪارد   . ﭘﺲ اﻧﺪﻳﺸﻴﺪم ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﮔﻮﺳﭙﻨﺪان ﻛﻢ ﺷﻮد ؟ ﭘﺲ از

ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺗﻼش ﻳﺎﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺳﮓ ﻛﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎن رﻣﻪ ﻫﺎ اﺳﺖ ﺑﺎ ﮔﺮﮔﻲ ﻣﺎده آﻣﻴﺰش ﻛﺮده اﺳﺖ و ﺑﺎ او  دوﺳﺖ ﺷﺪه

ا ﺳﺖ و زﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﮔﺮگ ﻣﺎده ﺑﺎ ﺳﮓ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﻣﻲ روﻧﺪ ﮔﺮﮔﻲ دﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﭙﻨﺪان ﻣﻦ زده و آﻧﺎن را

ﻧﺎﺑﻮد ﻣﻴﻜﻨﺪ   . ﭘﺲ دﻟﻴﻞ ﺑﺪﺑﺪﺧﺘﻲ ﺧﻮد را ﻳﺎﻓﺘﻢ و ﺳﮓ را ﺑﮕﺮﻓﺘﻢ و ﺑﻪ دار ﻛﺸﻴﺪم ﺗﺎ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻒ رﻣﻪ ﻫﺎ

ﻧﺎﺑﻮد ﮔﺮدد  .ر ﺑﻬﺮام ﺑﺎ دﻫﻘﺎن ﺑﺪرود ﮔﻔﺖ و از وی ﺳﭙﺎﺳﮕﺬاری ﻛﺮد و ﺗﻴﺮ ﺷﻜﺎر ﺧﻮد  ا ﺑﻪ دﻫﻘﺎن داد و

ﮔﻔﺖ ﻫﺮ زﻣﺎن ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ آﻣﺪی ﺑﻪ درﺑﺎر ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﺑﺮو و اﻳﻦ ﺗﻴﺮ را ﻧﺸﺎن ﺑﺪه  .


ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﺑﻬﺮام از ﺳﺨﻨﺎن دﻫﻘﺎن ﺑﻪ ﺷﮕﺮﻓﻲ آﻣﺪ و ﺑﺎ ﺧﻮد اﻧﺪﻳﺸﻴﺪ ﻛﻪ اﮔﺮ ﺳﮓ ﺣﻜﻢ ﻧﮕﻬﺒﺎن رﻣﻪ ﻫﺎ را دارد

ﭘﺲ ﻣﺎ و دوﻟﺖ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺣﻜﻢ ﭘﺎﺳﺒﺎن ﺿﻌﻴﻔﺎن را دارد و وﻇﻴﻔﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﻲ از ﻣﺮدم ﺑ ﻪ ﻣﺎﺳﺖ  . ﭘﺲ ﻣﺸﻜﻞ ﻛﺸﻮر

را ﺑﺎﻳﺪ در ﺧﻮد ﺑﻴﺎﺑﻴﻢ    . . .  ﭘﺲ ﺑﻪ درون ﻣﺮدم رﻓﺖ و اوﺿﺎع آﻧﺎن را ﺟﻮﻳﺎ ﺷﺪ و دﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎری از ﻣﺮدم

ﻧﺎراﺿﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ   . ﺑﻬﺮام ﻓﻬﻤﻴﺪ ﻛﻪ ﻧﺒﺎﻳﺴﺘﻲ ﺑﻪ وزﻳﺮ ﺧﻮد اﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﻗﺪرت ﻣﻲ داد و ﻛﺸﻮر را ﺑﻪ دﺳﺖ او ﻣﻲ

داد   . ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻬﺖ وزﻳﺮ  را ﻓﺮا ﺧﻮاﻧﺪ و ﺑﻪ او ﮔﻔﺖ از ﭼﻪ روی ﺑﻪ ﻛﺸﻮر ﻣﺎ اﺿﻄﺮاب روا داﺷﺘﻪ ای و

اوﺿﺎع اﻳﺮان را آﺷﻔﺘﻪ ﻧﻤﻮدی ؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﻛﻪ ﺧﺰاﻧﻪ را ﺑﺮای وﻗﺘﻬﺎی ﻣﺒﺎدا ﻧﮕﻪ داری وﻟﻲ اﻣﺮوز ﺧﺰاﻧﻪ

ﺧﺎﻟﻲ اﺳﺖ و ﻣﺮدﻣﺎن ﻧﺎراﺿﻲ ؟ ﺗﻮ ﭘﻨﺪاﺷﺘﻪ ای ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻔﺮﻳﺢ و ﺷﻜﺎر ﻫﺴﺘﻢ  از وﺿﻊ ﻛﺸﻮر ﻧﺎآﮔﺎه ﻫﺴﺘﻢ ؟

وزﻳﺮ ﺷﺮﻣﺴﺎر   ﺷﺪ و ﺳﺨﻨﻲ ﻧﮕﻔﺖ  . ﭼﻨﺪ روزی ﮔﺬﺷﺖ و ﺑﻬﺮام زﻧﺪاﻧﻴﺎن در ﺑﻨﺪ را ﺑﻪ ﭘﻴﺶ ﺧﻮد ﻓﺮا ﺧﻮاﻧﺪ

 و از آﻧﺎن ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ دﻟﻴﻞ اﻣﺮوز در زﻧﺪان ﺷﺎه ﻫﺴﺘﻴﺪ ؟

ﻳﻜﻲ ﭘﺎﺳﺦ داد ﻣﻦ ﺑﺮادری داﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺗﻮاﻧﮕﺮ ﺑﻮد و ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺑﺴﻴﺎر داﺷﺖ   . وزﻳﺮ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ او را ﮔﺮﻓﺖ و وی را

ﺑﻜﺸﺖ  .ﺧﻮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻇﻠﻢ  اﻫﻲ او ﺑﺮﺧﻮاﺳﺘﻢ وﻟﻲ اﻣﺮوز در زﻧﺪان ﻫﺴﺘﻢ .

ﻳﻜﻲ دﻳﮕﺮ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﺎﻏﻲ داﺷﺘﻢ ﺑﺰرگ و وﺳﻴﻊ   . روزی وزﻳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎغ آﻣﺪ و درﺧﻮاﺳﺖ ﺧﺮﻳﺪ ﺑﺎغ را داد  . ﻣﻦ

ﻧﻔﺮوﺧﺘﻢ وﻟﻲ وی ﺑﻪ زور ﺑﺎغ را از ﻣﻦ ﺑﮕﺮﻓﺖ و ﻫﻴﺞ ﭘﻮﻟﻲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺪاد   . ﺳﭙﺲ ﻣﺮا ﺑﻪ زﻧﺪان اﻓﻜﻨﺪ .

دﻳﮕﺮی ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻣﺮدی ﺑﺎزرﮔﺎﻧﻢ و  ﺣﺮﻓﻪ ام اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ از اﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﺟﻨﺴﻲ را ﺧﺮﻳﺪاری ﻣﻴﻜﻨﻢ و در ﺷﻬﺮ

دﻳﮕﺮ آن را ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻣﻲ ﻓﺮوﺷﻢ و درآﻣﺪ اﻧﺪﻛﻲ از اﻳﻦ راه ﺑﻪ دﺳﺘﻢ ﻣﻲ آﻳﺪ   . روزی ﻣﻦ ﻣﺮوارﻳﺪی

ﺧﺮﻳﺪم  و ﺧﻮاﺳﺘﻢ آن را در ﺷﻬﺮ دﻳﮕﺮ ﺑﻔﺮوﺷﻢ  . وزﻳﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻧﺰد ﻣﻦ آﻣﺪ و ﻣﺮوارﻳﺪ را از ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺖ و

ﮔﻔﺖ ﺑﺮای د رﻳﺎﻓﺖ ﭘﻮﻟﺶ ﺑﻪ درﺑﺎر ﺑﻴﺎ  . ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﺑﻪ ﺑﺎرﮔﺎه آﻣﺪم وﻟﻲ او ﭘﺎﺳﺨﻲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺪاد و در ﻧﻬﺎﻳﺖ

در آﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎر ﻣﺮا زﻧﺪاﻧﻲ ﻛﺮد  .

دﻳﮕﺮی ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﻓﻼن رﻋﻴﺖ ﻫﺴﺘﻢ   . وزﻳﺮ ﻣﻠﻚ ﭘﺪرم را ﮔﺮﻓﺖ و ﻣﺼﺎدره ﻛﺮد و او را در زﻳﺮ ﺗﺎزﻳﺎﻧﻪ

ﺑﻜﺸﺖ و ﻣﺮا از ﺗﺮﺳﺶ ﺑﻪ زﻧﺪان اﻓﻜﻨﺪ  .

ﺑﻬﺮام ﭼﻮن اﻳﻦ ﺳﺨﻨﺎن را ﺷﻨﻴﺪ  ﺳﺘﻢ وزﻳﺮ ﺑﺮ او آﺷﻜﺎر ﺷﺪ و رواﻧﻪ ﺧﺎﻧﻪ وزﻳﺮ ﺷﺪ  . وزﻳﺮ را ﻓﺮا ﺧﻮاﻧﺪ و او

را ﺑﻪ دﺳﺖ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن اﺳﻴﺮ ﻛﺮد   . وارد ﺧﺎﻧﻪ وی ﺷﺪﻧﺪ و آﻧﺠﺎ را ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻛﺮدﻧﺪ  . در ﺧﺎﻧﻪ او ﻧﺎﻣﻪ ای دﻳﺪﻧﺪ

 ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪاوﻧﺪ ﺟﺎن و ﺧﺮد


ﻛﻪ وی ﺑﻪ دوﺳﺘﺎن ﺧﻮد ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد و از آﻧﺎن ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺘﺨﺖ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ زﻳ ﺮا اوﺿﺎع درﺑﺎر ﻫﺮج و ﻣﺮج

اﺳﺖ و ﻫﺮ ﻣﻘﺪار ﻛﻪ ﭘﻮل ﺑﺨﻮاﻫﻨﺪ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻨﺪ درﻳﺎﻓﺖ ﻛﻨﻨﺪ   . ﺑﻬﺮام ﺑﺎ دﻳﺪن اﻳﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺧﺸﻢ وﺟﻮدش را ﻓﺮا

ﮔﺮﻓﺖ  و وزﻳﺮ را ﺑﺎ ﻫﻔﺪه ﻧﻔﺮ از ﻳﺎراﻧﺶ در ﻣﻴﺪان ﺷﻬﺮ ﮔﺮد آورد .

ﺳﭙﺲ ﻓﺮﻣﺎن داد ﻫﺠﺪه  ﭼﻮﺑﻪ دار در ﻣﻴﺪان ﺑﺮﭘﺎ ﻛﻨﻨﺪ .ﺑ ﺑﻬﺮام ﻫﺮ ﻫﻔﺪه ﻧﻔﺮ را وزﻳ ﺎ  ﺮ ﺑﺎ دار ﻛﺸﻴﺪ ﺗﺎ درس

ﻋﺒﺮﺗﻲ ﺑﺮای دﻳﮕﺮ وزﻳﺮان ﮔﺮدد ﺗﺎ ﻣﺒﺎدا  دﻳﮕﺮان ﭼﻨﻴﻦ ﺧﻄﺎﻳﻲ را ﺗﻜﺮار ﻛﻨﻨﺪ .  

ﭘﺲ از ﻣﺪﺗﻬﺎ زن دﻫﻘﺎن ﺑﻪ وی ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮو و اﻳﻦ ﺗﻴﺮ را ﻧﺸﺎن ﺑﺪه ﺗﺎ ﺷﺎﻳﺪ درﺧﻮاﺳﺖ ﻣﺎ را اﺟﺎﺑﺖ

ﻛﻨﻨﺪ   . دﻫﻘﺎن ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺮد و ﺑﻪ درﺑﺎر ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه رﻓﺖ و ﺗﻴﺮ را ﻧﺸﺎن داد .ﻣﺎ ﻣﻮران ﺗﺎ ﺗﻴﺮ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﺑﻬﺮام را

دﻳﺪن وی را ﺑﻪ ﺑﺎرﮔﺎه او ﺑﺮدﻧﺪ   . دﻫﻘﺎن ﺑﺎ دﻳﺪن ﺑﻬﺮام ﻳﻜﻪ ﺧﻮرد و ﺑﻪ زﻣﻴﻦ اﻓﺘﺎد و ﭘﻮزش ﺧﻮاﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ

ﺗﻮ را ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮدم و ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺮدم ﻋﺎدی ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻢ   . ﺑﻬﺮام وی را ﺑﻠﻨﺪ ﻧﻤﻮد و از او ﺳﭙﺎﺳﮕﺬاری ﻛﺮد

و ﻋﺒﺮت ﮔﺮﻓﺘﻦ از داﺳﺘﺎن ﺳﮓ رﻣﻪ او را ﺑﺮاﻳﺶ ﮔﻔﺖ .  ﺳﭙﺲ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﺑﻬﺮام ﺑﺮای دﻫﻘﺎن ﺧﻠﻌﺖ ﻫﺎﻳﻲ

ﮔﺮان ﺑﻬﺎ آورد و ﺑﻪ او ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ و ﻫﻔﺘﺼﺪ ﮔﻮﺳﭙﻨﺪ ﺑﺎ ﻣﻴﺶ و ﺳﮕﺎن ﻧﮕﻬﺒﺎن ﺑﻪ وی ﺑﺨﺸﻴﺪ   .

 ﭘﺲ از اﻳﻦ ﻛﺎر ﺑﻬﺮام  -ﺑﺴﻴﺎر ﻓﺴﺎد و ﻇﻠﻢ ﺗﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎی   از ﻣﻠﻚ اﻳﺮاﻧﺸﻬﺮ رﺧﺖ ﺑﺮ ﺑﺴﺖ و اﺛﺮی از ﻧﺎرﺿﺎﻳﺘﻲ و

ﺷﻜﺎﻳﺖ دﻳﺪه ﻧﺸﺪ  .

ﺳﻴﺮ– اﻟﻤﻠﻮك – ﺧﻮاﺟﻪ ﻧﻈﺎم اﻟﻤﻠﻚ 33 ﺑﺮگ  




موضوع : عکس ، فیلـم,تاریخچه,
برچسب ها : ,


ادامه مطلب

تصویر شاه تهماسب یکم



شاه طهماسب یکم، دومین شاه از دودمان صفویان 21 فوریه سال 1514 در نیمه شب به دنیا آمد و به همین سبب بسیاری از مورخان 22 فوریه را زادروز او نوشته اند. وی پس از درگذشت پدرش شاه اسماعیل، در ده سالگی به سلطنت ایران رسید و پنج دهه حكومت كرد. شاه طهماسب خوی سپاهیگری نداشت و در زمان او، ایران مورد تعرض خارجی قرار گرفت، آسیب دید و تضعیف شد. وی در عین حال یك نویسنده بود و تذكره شاه طهماسب ازوست.
     از رویدادهای عصر شاه طهماسب یکم آمدن آنتونی جنكینسون انگلیسیAnthony Jenkinson از جانب الیزابت اول (1533 – 1603) از راه روسیه به قزوین و ملاقات او با شاه طهماسب در بیستم نوامبر 1562 و دادن نامه و هدایای پادشاه انگلستان است. طبق یادداشت های جنکینسون که در صفحات98 تا 100 کتاب «دیدار آنتونی جنکینسون از ایران (پرشیا) Journey Of Anthony Jenkinson Into Persia» تالیف ریچارد هکلویر Richard Hakluyt آمده است، شاه طهماسب به جای بحث سیاسی، از او درباره مذهبش پرسیده بود و پس از آن كه شنید که مسلمان نیست بیرونش كرده بود. جنکینسون درباره چگونگی بیرون آمدن خود از کاخ سلطنتی قزوین نوشته است که به سبب خارج از اسلام بودنش، در طول راه بااو یک مامور حرکت می کرد که سطلی در دست داشت و خاک هرجارا که وی پای بر آن می نهاد با بیلچه برمی داشت به سطل می ریخت تا پای کافر زمین را آلوده و نجس نکند و .... جنکینسون نوشته است که هنگام ورود به کاخ و پیش از پیاده شدن از اسب، کفشهای اورا خارج و کفشی شبیه دمپایی برپایش کردند تا باآن کفشها به حضور شاه برسد. جنکینسون به جای واژه پادشاه، عنوان شاه طهماسب را در موارد متعدد «صوفی بزرگ» نوشته است. جنکینسون نوشته است که هدف ماموریت ایران برقرارکردن داد و ستد، استفاده از تسهیلات بازرگانی و گرفتن اجازه رفت و آمد و اقامت برای انگلیسی ها بود، ولی به باور مورخان مقصود اروپاییان از رفت و آمد به دربار ایران این بود که آتش خصومت و جنگ میان ایران و عثمانی را با تحریک هرکدام علیه دیگری روشن نگهدارند تا به این وسیله از جانب قدرت های شرق آسوده خاطر شوند. از زمان الیزابت یکم و پس از شکست اسپانیا در جنگ دریایی با انگلستان در دریای شمال بود که این کشور وارد قدرت های برتر اروپایی شده و سیاست استعمار درپیش گرفته بود و ... و ایران یکی از قربانیان این سیاست بوده است. جنکینسون که نخستین فرستاده یک پادشاه انگلستان به ایران بود قبلا چهاربار به روسیه سفر کرده و با ایوان چهارم (ایوان مخوف) در مسکو ملاقات کرده و میان دو دولت رابطه برقرار کرده بود.
     شاه طهماسب یکم كه مانند پدرش رئیس مذهبی ایران هم بود ترتیب درستی برای جانشینی خود نداد و ایران از این لحاظ هم، پس از وی به دردسر افتاد. در زمان او بود که جماعت دیگری از روحانیون شیعه جبل عامل لبنان، نجف، کربلا و نیز بحرین به ایران دعوت شدند تا در اینجا اقامت و در مساجد موعظه کنند. شاه اسماعیل صفوی از آغاز قرن شانزدهم میلادی شیعه اثنی عشری را مذهب رسمی ایران اعلام کرده بود. قرنها پیش از او، بوئیان (دیلمیان) که باقی مانده عرب را از ایرانزمین بیرون رانده و بغداد را متصرف شده بودند به حمایت از گسترش ترویج شیعه اثنی عشری (12 امامی) پرداخته بودند تا ایران از این لحاظ نیز ماهیت مستقل داشته باشد. پیش از آنان، مرداویز مازندرانی، یعقوب لیث سیستانی و سامانیان خراسانی زبان پارسی، فرهنگ و رسوم ایرانی را احیاء کرده بودند که با این تلاش ها، ایران در جهان اسلامی دارای یک ماهیت مستقل شده است.
    مورخان غرب با تفسیر اقدام بوئیان و صفویه، شیعه اثنی عشری را جدا از ناسیونالیسم ایرانی نمی دانند به همانگونه که در سراسر دوران ساسانیان، آیین زرتشت ستون ناسیونالیسم توفنده ایرانی بود.


موضوع : عکس ، فیلـم,تاریخچه,
برچسب ها : ,


ادامه مطلب

حبیب الله خان

امیر حبیب الله خان حكمران افغانستان 20 فوریه سال 1919 در جلال آباد هدف گلوله قرار گرفت و كشته شد. قاتل دستگیر نشد و انگیزه قتل هم هنوز به درستی روشن نشده است. حبیب آلله خان در طول 18 سال حكومتش تلاش بسیار كرد كه عنوان خودرا از «امیر» به «پادشاه» ارتقاء دهد كه انگلیسی ها كه بر امور سیاسی افغانستان سرپرستی داشتند زیر بار نرفتند و به جای عنوان پادشاه به او لقب «سِر» دادند. حبیب الله خان كه دارای 4 زن رسمی و 15 متعه (زوجه موقت) بود حتی برای این كه نشان دهد كه تحت الحمایه انگلستان نیست از جانب خود به چند كشور سفیر فرستاد. بعضی مورخان قتل او را به حساب مماشات با انگلستان و پاره ای دیگر به عدم سازش با آن دولت و نیز دست زدن به برخی اصلاحات كه با نظام قبیله ای و سنتی افغانها همخوانی نداشت دانسته اند. حبیب الله خان با قوم مغول تبار و شیعه مذهب هزاره میانه خوبی نداشت.




موضوع : عکس ، فیلـم,تاریخچه,
برچسب ها : ,


ادامه مطلب

توماس ادیسون دراین روز از سال 1878 اختراع خود گرامافون (فنوگرافPhonograph) را به ثبت داد. ادیسون كه در میشیگان آمریكا به دنیا آمده بود و هلندی تبار بود درجوانی در كار تلگراف مشغول بود. وی اختراعات متعدد دیگر دارد ازجمله ساخت لامپ برق. واژه فنوگراف از دو ریشه یونانی به معنای «صدانگار» ساخته شده است. انگلیسی ها عمدتا به جای فنوگراف از واژه گرامافون Gramophone برای نامیدن این دستگاه كه در ایران «جعبه ساز» گفته می شد و صفحه صدا (موسیقی) پخش می كرد استفاده می كنند. گرامافون (Record player) تا دهه 1980 به مدت 110 سال مورد استفاده بود.
گرامافون اختراع ادیسون


موضوع : عکس ، فیلـم,تاریخچه,
برچسب ها : ,


ادامه مطلب

لیست صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...
تعداد کل صفحات : 58